۱۳۹۳ فروردین ۵, سه‌شنبه

روز سه شنبه
توی کلاس هستی و مشغول صحبت با بچه ها، که به یک باره صدای دو انفچار پشت سر هم دلت را به لرزه می اندازد.
سعی می کنی خونسردی خودت را حفظ کنی. می خواهی خودت را عادی جلوه دهی.
با خودت می گویی این چیزها عادی است در این کشور... پارلمان را زده اند حتما... سرک دارالامان دور است از اینجا....
فکرهایت را بلند بلند گفته ای.
احساس می کنی که دیگر نمی توانی روی پاهایت بایستی. می نشینی.

فیس بوک و توییتر رو چک می کنی. می خواهی بدانی کدام ساحه بوده که اینقدر صدای انفجار را واضح شنیده ای. حدست درست بوده. در سرک دارالامان دو انتحاری خودشان را منفجر کرده بودند و یکی شان فرار کرده بود.
اگر بیاید این طرف؟ نکنه بیاد این ساحه؟ و هزاران اگر دیگه.
توی ذهنت تمام دوستانت را سرچ می کنی. کی در آن ساحه بوده. تلفن را بر می داری. زنگ می زنی. براشون در فیس بوک پیام می دی. به وابیرشان زنگ می زنی. خیالت راحت می شود.
 اما دلت هم چنان می لرزد و به تنها چیزی که فکر می کنی این است که نمی خواهی بمیری.

تو این کشور را نمی خواهی. کشوری که هر لحظه اش پر است از استرس و نگرانی.


 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر